Thursday, November 03, 2005

(1) نظر
Monday, October 17, 2005

من عاشق یک فرشته شده ام : همیشه نامریی است و زمانیکه با روشهای مختلف می خواهی بر تو ظاهر شود،بعد از روزها خواهش و تمنا و تهزیب و هزار روش سنتی مثل رمل و اسطرلاب(؟) و... چند ساعتی خودش را به تو نشان می دهد و دوباره غیب می شود. این فرشته مثل همه هم نوعانش چشمانش بجز عشق الهی ( که این به اون هم اعتقاد نداره) هیچ عشق دیگری را نمی بیند.
درک زیباییش و شناختش از فرم و رنگ و موسیقی طبیعی از جنسی دیگر است. مدتی نیز هم که درگیر مسایل زمینی بوده ظاهرا ً آنقدر دچار غصه و ناراحتی شده که ترجیح می دهد همان چند ساعت هم بر اصحاب غیر (که من هم شاملش می شوم) ظاهر نشود و اوقاتش را به میخوارگی با اصحاب مِی بگذراند اما درست مثل داستان شازده کوچولو که از مستی پرسید چرا مِی میخوری گفت تا فراموش کنم که مِی خواره ام، این فرشته هم غصه هایش پیچیده تر و به قول عزیزان اصلاح طلب، نهادینه تر می شود.... البته یک فرشته دیگر که ظاهرا ً دلش برای من سوخته بود به من گفت که : زنهار که این حالت دروغی بیش نیست، و خلاصه اینکه طرف حوصلتو نداره میگه من دچار بحران فلسفی شده ام!

این مکتوبات را ما در ساعت فرو فرستادیم.
(3) نظر
Friday, October 14, 2005

باید امشب بروم، باید امشب چمدانی را که...... توش مقادیری سوغاتی برای من وجود دارد را تحویل بگیرم و مامانم را بعد از دو ماه ببینم!

این مکتوبات را ما در ساعت فرو فرستادیم.
(0) نظر
Wednesday, September 28, 2005

یک هفته غیر منتظره برای من و جیب خالیم که در کمتر از ده روز میلیونر شد!! ده روزی میشود که به عنوان مترجم اختصاصی یک خبرنگار روزنامه Corriere Della Sera کار کرده ام و بهانه اصلی که مسابقات المپیک اسلامی زنان بوده است، بیشتر برای من توری اختصاصی به تمام فرهنگها و فضاهای کشورهای اطرافم بحساب آمده. شاید خرج سفر چینم را در آورده باشم اما به اندازه ده تا سفر چین و ماچین آدم دیدم و با تمامشان صحبت کردم. ذهنم شده مجموعه ای از درد دلها و نظریات سیاسی و اجتماعی و.... بعضی خاطره هاش مورمورم میکنه، تصور دخترهای افغانی که با اون همه محبت از دور که من رو میدیدند به سمتم می دویدند و یا دونده آمریکایی که تا همدیگرو میدیدم با ذوق همدیگر رو بغل می کردیم و یا دیشب که برای خداحافظی کلی گریه کرد... هومممم، هیجان خونم حسابی بالا اومده، شاید بشه باهاش غیبت یک هفته ای از تمام کلاسهای دانشگاه رو توجیه کرد.

این مکتوبات را ما در ساعت فرو فرستادیم.
(0) نظر
Sunday, September 11, 2005

نمی توانم احساس ضد مرد بودنم رو پنهان کنم، شاید مقطعی باشد که هست اما به هر حال هر کس که به من نزدیک شود را شبیه گرگ قصه شنل قرمزی می بینم. با این تفاوت که این گرگها دیگر کمترین تلاشی برای پنهان کردن دندانهایشان نمی کنند. آرواره بدقواره شان را به سمتت می آورند و مثل تمام کلیشه های فیلمهای مستهجن زبانشان را برایت در می آورند: خوشگل بیا نزدیک تر، من فقط می خوام بخورمت. این ها هم چنگالهای من هست که میخواد توی گردنت فرو بره، بیا جلوتر کوچولو!!!

این مکتوبات را ما در ساعت فرو فرستادیم.
(0) نظر
Thursday, August 25, 2005

یک عملگی به مدت 6 ساعت: ما بالاخره سقف ویستامهر رو هم رنگ کردیم به همراه دیوارها، و بعد !
.... An Aromatic and Candelized Bath همراه با موسیقی... هومممم.... آرامش دلچسب و خوشبویی که نیاز داشتم.
این جوری که بوش میاد هیچ کدوم از ده نفری که اعلام آمادگی کرده بودند برای ارمنستان نمی آیند و ظاهرا ً آخرش من تنهایی می روم!! یعنی یک آدم بدرد بخورهم پیدا نمیشه که با من بیاد؟

این مکتوبات را ما در ساعت فرو فرستادیم.
(0) نظر
Sunday, August 21, 2005

توالی برخی رویدادهای ذهنی و واقعی بسیار جالب و گاه بسیار غیر منتظره است، داری به کسی فکر میکنی. دلت می خواهد به او زنگ بزنی و پیشنهاد یک قهوه و کیک بدهی،چند ساعت بعد خودش زنگ می زند. تاحالا صدایش را پای تلفن نشنیده ای. وقتی خودش را به اسم معرفی می کند نمی شناسی، چون اصولا ً تنها دو نفر را به این اسم میشناسی که از یکی بسیار بدت می آید و آن زمان تنها به یاد او می افتی، فامیلش را هم اشتباه می شنوی (عالمی، کمی بیربط است) وقتی که شناختیش کمی دیر شده و تاثیر ناخوشاندی برجا گذاشته،از دست خودت عصبانی می شوی، حافظه ما چیز عجیبی است....

این مکتوبات را ما در ساعت فرو فرستادیم.
(0) نظر
بالای صفحه